ترمه

مظلوم

سلام آقا!

خوبید؟

می دونم باز دیشب خیلی بهتون سخت گذشته. من متاسفم. شما بزرگترید. بزرگوارید. بزرگ زاده اید. ببخشید.

اما آقا قربونت برم شما چرا این قدر مظلومید؟

چرا هیچی نمی گید؟ چرا هیچ وقت هیچی نگفتید؟ شما که صداتون هزاروخرده ای ساله داره میاد چرا هیچی نمی گید؟

می فهمم شاید شما اصلن قرار نیست از خودتون بگید از خودتون دفاع کنید. شاید اصلا حسینی در بین نیست که بخواهد برا خودش کاری بکنه.

کار حسین, کارستان حسین چیز دیگه بوده و دفاع از چیز دیگه.

آقا می فهمم اما دلم داره می ترکه

نه از دست کسانی که به شما اعتقاد ندارن. اونا می ذارن می رن شمال پای ماهواره می شینن و از تعطیلاتشون لذت می برن.

من دلم داره می ترکه از دست مثلا دوستای شما. مثلا متولیای شما.

آقا دلم داره می ترکه از دست این شتر دوکوهانی که خریدن رو دارن شکوه هیاتشون رو با اون نشون می دن.

دلم می ترکه از دست این اسبای بدبخت که سپردن دست یه عده بچه سرتق که هی کتکشون بزن.

آقا من دلم از صدای بلند طبل می ترکه.

از دعوای زنان سر یه پرس قیمه...

اما آقا راستش در گوش خودتون می گم بیش از همه از غصه شما داره می ترکه. از شما که هرسال بی دلیل تمام بچه هاتون رو می کشن. بعد برادرتون رو بعد کوچیکه رو بعد شما التماس می کنید برا "آب" بعد "آب" که مهمترین مساله شما بوده لابد, بهتون نمی دن بعد می ریزن تیکه تیکه تون می کنم. حتا به استخوناتون رحم نمی کنم(آقا! من منتظر می شینم تا شما حرف بزنید مطمئن می شینم تا یکی بگه حسین به هیشکی التماس نکرد. از هیچ کی چیزی نخواست.حسین پهلوان بود. حسین...) اما فقط این جا صدای خرد شدن استخوان یه آدم ضعیفه  زیر  سم اسب...

   + فاطمه فرهودی پور ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

سیری

دلم سیر شد زین سرای سپنج...

سیر...

   + فاطمه فرهودی پور ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

خبر

خدایااااااااااا!!!!!!!!!!!!

دارم خفه می شم.

یه خبر خوب زودهنگام بهم رسیده(فکر بد نکنیدها، کاریه!!)

داشتم می گفتم...

یه خبر خوب دارم که گفتن به هیشکی نگو...

خدایا جون!

یه خبر خوب دارم و در شرایط فعلی هیشکیو ندارم بهش بگم

دارم خفه می شم

   + فاطمه فرهودی پور ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

لنده های بی پایان من

حس می­کنم بالای سر یک جنازۀ بویناک نشسته­ام. بیچاره خیلی سال است مرده. خوب بود ها!! اما از گرسنگی، یعنی سوءتغذیه مرد. اولش خوب بود بیچاره از این سر تا ترکیه از آن سر تا هند. گاهی به خاطرش کلاس می­گذاشتند و محض کلام تکه­های این مرده را که هنوز زنده بود بیچاره، پراکنده می­کردند.

 

حس می­کنم بالای سر یک جنازۀ بویناک نشسته­ام و بیشتر به بیهودگی کارم، نوحه و زاری بالای سرش، مطمئن می­شوم. این بیچاره، این جنازۀ بویناک، میراث قرن­های پدرانمان بود و پوستین کهنۀ اجدادمان. حالم از بوی گندش به هم می خورد. این جنازه بویناک بیچاره را حتا نمی گذارند دفن کنیم تا دست­کم گندیدنش را در گوشه­های موش جویدۀ کتابخانه­ها مویه نکنیم.

بعد از چندین سال فرار کردن از بوی تعفن مرده نازنینم دوباره از چهارشنبه باید بروم و هم زدن گند مکرر را تحمل کنم.

 باز دانشجوی ادبیات شدم.

   + فاطمه فرهودی پور ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

مظلوم میشه و میگه چرا تو همیشه میای بدی ها و ناخوش احوالی هاتو اینجا "گلاب روتون" ...ی می کنی؟

چرا وقتی حالت خوبه و همه چی بر مرادت هیچی نمی گی نمی نویسی؟

خوب راست میگه من همیشه اینجا نک و نال می کنم اما خوشی رو که قی نمی کنن...

خوشی رو حتا به زبون هم نمیارن که مبادا لوث بشه. کمرنگ بشه. خراب بشه...

راستش الان درست9:22 شبه و من ظالمانه از خواب بیدارش کردم بره مدارکم رو کپی کنه.

خودم می تونستم. اما نکردم. چرا شو نمی دونم اما کپی نکردم دیگه و رفت...

مظلوم شد و رفت. معمولا واکنشش همینه و من خوب ممنونشم.

راستش کمی ترسیدم. کمی زیاد مضطربم. کمی خیلی زیاد گیج می زنم از زور اضطراب و کار زیاد. کمی کمی خیلی خیلی زیاد قاطی کردم. مثلا امروز دم در باشگاه(اولین جلسه) کفشام رو درآوردم و فراموش کردم برگردم برشون دارم.

روی جلد کاری که یک سال دارم خودم رو سرش می کشم 2 غلط گنده داشتم.

کمی زیادتر از همیشه نیاز به حمایت دارم و ممنونم یک دنیا ممنونم که فقط مظلوم میشه و کمکم می کنه.

   + فاطمه فرهودی پور ; ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

متاسفم

یک پنجره بزرگ با قاب قهوه­ای که پشتش بید مجنونی تاب می­خورد،  گوشی کهنه تلفن، لیوان، اسپیکر، یک سی دی سوخته، یک مانیتور مشکی، کتاب، کی­بورد، هدفون یک­ور خراب، جای گیره کاغذ، چسب ماتیکی، منگنه کوچک و بزرگ، سوزن منگنه، چسب، لیوان و قلم­های داخلش، قیچی، تقویم، یک صدف بزرگ، سه تا شمع کوچک، برگه های مرخصی و تودۀ عظیمی از کاغذ و چندین جلد کتاب قطور که بی­نظم روی هم چیده شده­اند...

مدتی است که دلم می­خواهد حتا شب­ها پشت این میز سفید کامپیوتر بخوابم.

مدتی است دلم می­خواهد پشت همین میز سفید کامپیوتر زندگی کنم. مدتی است این­جا این پشت بیش از همه جای دنیا احساس تعلق و امنیت می­کنم.

واقعا متاسفم باید ببخشید اما فکر می­کنم چیزی دارد...

   + فاطمه فرهودی پور ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

نون سوخته. یخ. دندان عقل

میگن یکی می ره پیش دکتر میگه موهام درد میکنه.

دکتره میگه شام چی خوردی؟

میگه نون سوخته با یخ!

دکتره میگه نه دردت درد آدمه و نه غذات غذای آدم آخه من چی تجویزت کنم؟؟!

 

میگم دندونم یه جوری شده

میگه پاشو ببین چه کارش کردی باز چه بلایی به سرش آوردی؟

میرم جلوی آینه...

ته فک پایینم یه جرم سفید داره در میاد

درست چند ماه بعد از سی سالگی دارم دندون عقل در میارم!!!!!!!!!

 

   + فاطمه فرهودی پور ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ امرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

قاصدک ها بیهوده نیستند

ایستاده­ام.

تکیه به دیوار سنگی کرده­ام و ایستاده­ام. بادی خنک چادرم را به آرامی تکان می­دهد. روبرو دیواری است و روی دیوار یک ردیف نرده­ی سبز. باید از چندین پله بالا بروی تا از دور بتوانی ببینیشان.

ورود برای نساء ممنوع

خروج برای نساء ممنوع

توقف برای نساء ممنوع

تنفس برای نساء ممنوع

اساسا و قطعا نساء بودن ممنوع

ایستاده­ام. تکیه به دیوار سنگی کرده­ام و ایستاده­ام. روبرو، چند پله بالاتر، چندتا سنگ هست، بر روی خاک؛ قبر...

چندتا سنگ که فقط نشان می­دهد چندین صدسال پیش، چندتا را این­جا، نه آن­جا دفن کرده­اند. آدم­های زنده، قبر چند آدم زنده که از چندین آدم بی­قبر، چندین لشکر، زنده ترند.

شحنه­ها ترسیده­اند. شحنه­ها از دور و نزدیک ما را و آن قبرها را می­پایند. می­دانید! آن­که می­ترساند از آن­که ترسیده بیش­تر می­ترسد.

روبرو، چند پله بالاتر چندتا قبر هست و دیدنشان برای من ممنوع.

زیارتشان ممنوع

قاصدکی می­پیچد به پایم در گوشه دیوار گرفتار می­شود. آرام می­گیرمش. می­بوسمش: "سلام امام­های خوب و مهربونم؛ شرمنده، نمی­ذارن جلوتر بیام. ممنوعه! اما حتا هرچقدر هم دور باشم دوستتون دارم. از ته قلبم به اندازه اعضای خانواده­ام دوستتون دارم."

فوتش می­کنم به سمت «بقیع»

   + فاطمه فرهودی پور ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد